حباب خيال

فرود می‌آيی قطره قطره دلم پر از حباب می‌شود من آن ماهی‌ام که در هوايت شناورم.

سلام

بچه ها این آهنگی که براتون لینکشو گذاشتم از آلبوم جدید "امید" هست

خیلی قشنگه

دیوانه میکنه آدم رو

با دقت گوش کنید

من که واقعا منقلب شدم

http://dl.irhits9.com/89/1/Omid.jpg

اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته  ، مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر همسفر داشت

هستی ام را به آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی  ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا ، تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو ، مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بویی دگر داشت

 

این شب سرد وغمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

 

 

لینک دانلود

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

پشت پنجره می زارم عکستو ببینه بارون

بره دنبالت بگرده بین این فاصله هامون

قطره قطره گر می گیره ناله اشک های ناودون

تا بیای برات می خونم اسمت رو زیره بارون

مثل غم تو چشم پاییز بی تو از دنیا بریدم

از تو بغض سرد چشمات آه اشک هامو شنیدم 

بزن بارون پر درده دل تنهای داغونم

نبینه گریمو عشقی که از دوریش یه دلخونم

 

بزن نم نم بزن با هم بزن شاید که برگرده

بزن شاید که نمی دونه که با قلبم چه ها کرده

لحظه خیس و پر ابره چشم خاکستری شب 

نم نم بارون میخونه اسمتو هنوز روی لب

بی تو دق میکنه قلبم بی تو عشق بی گنامون

بیا فاصله نفس شه دور کابوس چشامون

مثل غم تو چشم پاییز بی تو از دنیا بریدم

از تو بغض سرد چشمات آه اشکامو شنیدم

بزن بارون پر درده دل تنهای داغونم

نبینه گریمو عشقی که از دوریش یه دلخونم 

بزن نم نم بزن با هم بزن شاید که برگرده

بزن شاید که نمی دونه که با قلبم چه ها کرده

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

نمیدونم

امروز به جای اینکه خوشحال باشم از این عیدی که در پیش داریم بیشتر ناراحت بودم

انگار یه بغضی تو گلوم گیر کرده که آزارم میده

وقتی فکر میکنم میبینم شاید یه دلیلش اوضاع و احوال خیلی از ماهاست که داریم فقط دم از مسلمونی میزنیم

شاید این بغض خیلی هم بد نباشه

دارم فکر میکنم تو مملکتی که همه دم از شیعه علی میزنن و جایی که پای نفع خودشون باشه کلی جانماز آب میکشن چرا تو سختی ها اینجوری نیستن

خودم رو میگم

چرا اونجور که باید و شاید علی رو نشناختیم

شیعه یعنی چی

اگه اینیه که ما هستیم که افسوس و صد افسوس به حال و روز ما

خدا کنه این حرفا حداقل برا خودم و عده دیگه ای که حس منو دارن یه تلنگر بشه تا خودمون رو بیشتر بشناسیم

خوبه یه کم بیشتر فکر کنیم

به خودمون،به اینکه چقدر با معیارهای دینمون فاصله داریم

خیلی سخت نیست

کافیه همه چیمون رو با علی بسنجیم

ببینیم او اگه بود چه میکرد و ما چه میکنیم

نمونش توی اوضاع و احوال اخیر کشورمون

واقعا عشق به قدرت انقدر با ارزشه که به خاطرش پا روی خیلی از عقایدمون بذاریم

به خدا که خیلی از ما ها فقط اسم مسلمون رومون هست ولی پای عمل که برسه از کافر بدتریم

روزگار به جایی رسیده که برادر به برادر تو روز روشن از پشت خنجر میزنه

******************

یه شعری از علی رضا قزوه براتون گذاشتم

پیشنهاد میکنم خیلی با دقت بخونیدش و روش فکر کنین

 

 

کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد
راه بیت‌الله اگر از هند و ایران بگذرد

************************
مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ
مست‌تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد

************************
«خون نمی‌خوابد» چنین گفتند رندان پیش از این
کیست می‌خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟

************************
نغمه‌اش در عین کثرت، جوش وحدت می‌زند
هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد

************************
پردة عشّاق حاشا بی‌ترنّم گل کند
شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد

************************
وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود
حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد

************************
خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه‌هاست
رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد

************************
کاشکی این روزها بر ما نمی‌آمد فرود
حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد

************************
کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد
کاش می‌شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

************************
حال و روز عاشقان امروز بارانی‌تر است
نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد

************************
از شراب مشرق توحید خواهد مست شد
گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد

"علی رضا قزوه"

انشاالله خدا توفیق بده تا هممون علی رو اونجور که شایسته هست بشناسیم

عید غدیر خم بر همگان مبارک

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 

تصنیف با صدای عبدالحسین مختاباد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

دیشب دوباره 
گویا خودم را خواب دیدم :
در آسمان پر می کشیدم 
و لا به لای ابرها پرواز میکردم 
و صبح چون از جا پریدم 
در رختخوابم 
یک مشت پر دیدم 
یک مشت پر ، گرم و پراکنده 
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد 
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم 
بر شانه هایم 
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال 
احساس می کردم !

نوشته شده در شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

 

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا 

 

به کجا ؟! 

 

معـلـوم است ، به در خانه تو ! 

 

دل من عادت داشـت ، 

 

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری 

 

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... 

 

دل من ساکن دیوار و دری ، 

 

که تو هر روز از آن می گـذری . 

 

دل من ساکن دستان تو بود 

 

دل من گوشه یک باغـچه بـود 

 

که تو هر روز به آن می نگری 

 

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

طفلک  پر شورم این روز ها  باز هوای دلش ابریست
براستی  نمیدانم  دیگر چگونه واژه ها را به بازی بگیرم
واژه هایی که چون حبابی رنگین در شب های من میرقصیدند
و کبوتر های کلام را  درسحر گاهان من به پرواز میکشیدند
تا مرهمی باشند برای طفلکم که میخواهد از راز دل بگوید
دلتنگم؛؛ دلتنگ خواستن ؛ دلتنگ نوشتن؛ دلتنگ آغوشی پر مهر
گاهی چنان از خود بیخود میشوم که حتی نمی فهمم که آمد ؛ یا کدام رفت
پرورد گارا ؛  روی سخنم با توست؛؛ تویی که شور عشق را  برایمان به ودیعه نهادی

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ