حباب خيال

فرود می‌آيی قطره قطره دلم پر از حباب می‌شود من آن ماهی‌ام که در هوايت شناورم.

دیشب وقتی داشتم از دانشگاه بر میگشتم دیدم کهروی صندلی همیشگیش نشسته

هوا تاریک بود و متوجه تغییری که تو صورتش بود نشدم

مثل همیشه بلند گفتم

سلام آقا ماشالله...

ولی این بار مثل همیشه جوابم رو نداد

خیلی خسته بود.انگار دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشت

آخه از وقتی خانمش (عزت خانم)فوت کرده بود خیلی تنها شده بود

(-یادم میاد همیشه هر وقت مامانم میگفت:«علی برو چند تا تخم مرغ بگیر» سریع میدویدم مغازه آقا ماشالله و میرفتم پشت دخل میدیدم نشسته داره با کاغذ و سریش پاکت برای تخم مرغ درست میکنه...-)

با خودم گفتم حتما یه اتفاقی افتاده

رفتم جلو دیدم سرش رو بانداژ کرده و صورتش هم کبود شده

گفتم چی شده آقا ماشالله؟ چی کار کردی با خودت؟

میگفت وقتی رفته بوده بیمارستان که بستریش کنن چون تنها بوده قبول نکردن که بمونه

تو راه برگشت خورده زمین و بیهوش شده

ازم خواست که ببرمش خونه دخترش 

منم بردمش

توی راه مدام به خدا میگفت:«خدا جون چرا منو نبردی؟اون رفت و راحت شد(زنش رو میگفت)چرا باید همش مزاحم همسایه ها بشم؟ ای کاش وقتی خوردم زمین دیگه بلند نمیشدم...»

خیلی ناراحت شدم

خدا نکنه آدم به جایی برسه که به مرگ راضی بشه

بیخود نیست که میگن:

 «خدایا جانم را اولین نعمتی قرار ده که از من می گیری و از میان دیگر ودیعه های نعمتت نخستین ودیعه ای که باز پس میگیری»

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ