حباب خيال

فرود می‌آيی قطره قطره دلم پر از حباب می‌شود من آن ماهی‌ام که در هوايت شناورم.

امشب یه آهنگ شاهکار از یاس دانلود کردم

واقعا کارای یاس در زمینه مسائل اجتماعی بی نظیره

وقتی که شنیدمش تنم لرزید

داره از یه واقعیت تلخ حرف میزنه

چیزی که تو این دور و زمونه تو جامعه ما کم هم نیست

بهش با دقت گوش کنید و خوب به چیزایی که میگه فکر کنید

http://www.dl-irhits.com/88/8/single/YAS.jpg

بی همراه بیهوده
رهسپار این راه بی نور و هم صدا
سپرده خود رو به دست باد
اسیر زندون لحظه ها
 تو دلش دردای بی کران
 خسته از حرفای دیگران
 اسیر مردای بی مرام
 واشک- می بارد باران

 

آخرش یاس میگه:

وقت واسه بیشتر گفتن نبود
می دونم قصه های تو یه عمر آهنگه
سخته نه
خوب خیلی سخته/رسمش همینه
می دونم/رسمش همینه

برای دانلود موزیک اینجا کلیک کنید

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

دستهایم به آرزوهایم نمی رسند

آرزوهایم بسیار دورند

ولی درخت سبزم می گوید

امیدی هست، خدایی هست

این بار برای رسیدن به آرزوهایم

یک صندلی زیر پایم می گذارم

شاید این بار

دستم به آرزوهایم برسد

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

دیشب وقتی داشتم از دانشگاه بر میگشتم دیدم کهروی صندلی همیشگیش نشسته

هوا تاریک بود و متوجه تغییری که تو صورتش بود نشدم

مثل همیشه بلند گفتم

سلام آقا ماشالله...

ولی این بار مثل همیشه جوابم رو نداد

خیلی خسته بود.انگار دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشت

آخه از وقتی خانمش (عزت خانم)فوت کرده بود خیلی تنها شده بود

(-یادم میاد همیشه هر وقت مامانم میگفت:«علی برو چند تا تخم مرغ بگیر» سریع میدویدم مغازه آقا ماشالله و میرفتم پشت دخل میدیدم نشسته داره با کاغذ و سریش پاکت برای تخم مرغ درست میکنه...-)

با خودم گفتم حتما یه اتفاقی افتاده

رفتم جلو دیدم سرش رو بانداژ کرده و صورتش هم کبود شده

گفتم چی شده آقا ماشالله؟ چی کار کردی با خودت؟

میگفت وقتی رفته بوده بیمارستان که بستریش کنن چون تنها بوده قبول نکردن که بمونه

تو راه برگشت خورده زمین و بیهوش شده

ازم خواست که ببرمش خونه دخترش 

منم بردمش

توی راه مدام به خدا میگفت:«خدا جون چرا منو نبردی؟اون رفت و راحت شد(زنش رو میگفت)چرا باید همش مزاحم همسایه ها بشم؟ ای کاش وقتی خوردم زمین دیگه بلند نمیشدم...»

خیلی ناراحت شدم

خدا نکنه آدم به جایی برسه که به مرگ راضی بشه

بیخود نیست که میگن:

 «خدایا جانم را اولین نعمتی قرار ده که از من می گیری و از میان دیگر ودیعه های نعمتت نخستین ودیعه ای که باز پس میگیری»

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

ب

برا بعضی ها عذاب آوره و برای بعضی ها هم یه فرصته تا زندگیشون رو یه مرور بکنن ببینن کجای مسیر هستن

اون اولی ها که تنهایی رو عذاب آور میدونن دنبال یکی میگردن که باهاش صحبت کنن و دلشون رو خالی از هر چی حرف که تا حالا نزدن و تو گلوشون گیر کرده مثل یه عقده شده

ولی دومی ها انقدر دور و برشون شلوغه که سعی میکنن از هر فرصتی که تنها میشن به نحو احسنت استفاده کنن

اما یه وقتهایی هم هست که آدم با وجود اینکه اطرافش پره از آدمهای مختلف از خانواده بگیر تا دوست و آشنا ولی باز حس میکنه که با هیچ کدومشون نمیتونه صحبت کنه

و این میشه که از درون عذاب میکشه

من شاید جزو همین دسته باشم

تازه این روزها باید به تنهایی بیشتر عادت کنم

آخه همین 2-3 ساعت پیش داداشم رو راهی کردیم  بره یه سفر اجباری

رفت خدمت سربازی و من موندم و هزار جور حرف نگفته که شاید اگه بود براش می گفتم 

البته اینم الان که رفته دارم میگم چون هیچ وقت نشد راحت باهاش حرف دلم رو بزنم

شاید اگه میگفتم خیلی بهتر بود

تنهایی خیلی خوبه به شرطی که بتونی ازش استفاده کنی

به جرئت میتونم بگم به یه چیزایی تو همین مواقع پی بردم که هیچ وقت بهشون فکر هم نمیکردم

آدم توی تنهاییش خدا رو بیشتر احساس میکنه و اون موقع هست که می فهمه آدم همیشه یکی رو داره که هیچ وقت تنهاش نمیذاره

دیگه خیلی راحت باهاش حرف میزنم

میدونم که اون هم حرفام رو بی جواب نمیذاره چون خیلی وقتها این رو حس میکنم

 

شاید این حرفا رو اگه تنها نبودم نمینوشتم 

آخه دوست دارم اینا رو برا کسایی بگم که منو نمیشناسن

اگه داداشم بود حتما میخوندشون اون وقت ضایع میشدمخجالت   

نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ