حباب خيال

فرود می‌آيی قطره قطره دلم پر از حباب می‌شود من آن ماهی‌ام که در هوايت شناورم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 

تصنیف با صدای عبدالحسین مختاباد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

 

یادم می آید وقتی نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . در جلوی ما ، یک خانواده ی پر جمعیت ایستاده بودند و به نظر می رسید پول زیادی نداشتند . شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیزی پوشیده بودند .
بچه ها همگی با ادب بودند .

دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازیهایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهر را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد .

 وقتی به باجه ی بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد بلیط می خواهید ؟ »
پدر جواب داد : « خواهشا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگ سالان » .
متصدی باجه قیمت بلیط را گفت ، پدر به باجه نزدیک شد و به آرامی پرسید : « ببخشید گفتید چقدر ؟ » متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد . پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و حالا فکر می کرد به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد ؟
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس 20 دلاری بیرون آورد ور روی زمین انداخت . بعد خم شد ، پول را از زمین برداشت ، به شانه ی مرد زد و گفت : « ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد ! مرد که متوجه موضوع شده بود همانطور که اشک از چشمانش سرازیر میشد ، گفت : « متشکرم ، متشکرم آقا » پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود ، کمک پدرم را قبول کرد .
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند ، من و پدرم از صف خارج شدیم وبه طرف خانه حرکت کردیم ،ما آن شب به سیرک نرفتیم . 

« آنتوان پرلین »

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

برای عشق تمنا کن
ولی
خارنشو.

عشق را قبول کن
ولی
غرورت را ازدست نده.

برای عشق گریه کن
ولی
به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز
ولی
نذارپروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند
ولی
پیمان نشکن.

برای عشق جون خودتو بده
ولی
جون کسی رونگیر.

برای عشق وصال کن
ولی
فرارنکن.

برای عشق زندگی کن
ولی
عاشقانه زندگی کن

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط فرزند نپتون(علی) نظرات () |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ